تبليغاتX
داستان


داستان

نوشته های آزاد





















 

یا خلاق:

هشت...

وقتی بعد از آن ماموریت هشت ساله به خانه برگشتم یک نامه از نامزدم پشت در تلنبار شده بود.

نوشته بود:

- آنقدر جواب نامه هایم را ندادی که عاقبت با پستچی ازدواج کردم.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:47 توسط حسن شیردل| |

یا خلاق:

می دانی مرا...

می دانی مرا غرورت به زمین زده. به زمین گرم. فاصله های غم گرفته را و گرمای زمین می سوزاند جریان شکوه یک نفس را آهسته آهسته. مکدر می شوی به این حس. به  این تکیدگی. به این باور کلمات. به راهی که آغاز است. مکدر می شوی به اندک بینی من. مکدری به حساس بودنم و من میان تکدر تو همیشه از خودم می پرسم: تو منهای (....... ) چه نسبتی داری بامن. می دانی مرا... 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:25 توسط حسن شیردل| |

یا خلاق:

تاشکار نگاه یکی باشی

می دانم خوشت می آمد از این که نگاه یک مرد روی تو سنگینی کند . آن را دوست داشتی . به همین خاطر هم هر روز به کافه می آمدم تا شکار نگاه یکی باشی. می دانستم تصورت از نگاه من اینگونه است. حتی خودت هم نمی دانستی چرا ؟ از نشستن ات. از تکان نخوردنت. از به دور و بر نگاه کردنت کامل مشخص بود . بارها تو شکار نگاه من بودی حدود یک سال. در حد همان شکارنه بیشتر. تو آن سوی میز و من این سو . یک سال هفته ای سه بار و نیم. نیمه یکی از آن روزها که گاهی کسی می آمد. مغرورانه به نگاه من توجه نمی کردی . حتی از صاحب کافه هم در مورد تو چیزی نپرسیدم. فقط پای یک حس درمیان بود که شاید ... درست بعد از تعطیلات عید به کافه مان رفتم . سه هفته . هفته ای سه روز . تا اینکه اعلامیه فوتی با عکس تو روی همه ی میزهای کافه...و جای همیشگی تو روی میز یک هفته یک گل ماند و بعد از آن یکی دیگر جای تو را گرفت.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 15:57 توسط حسن شیردل| |


Design By : Night Skin